تبليغاتX
میم فقط مریم

میم فقط مریم

میم مثل من عاشق . میم مثل مریم من عاشق . میم ..........فقط مریم

قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...

این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.

توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .

چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .

تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .

تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.

از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،

با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و ...

در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.

وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.

به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .

 اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.

ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.

محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.

هر بار که  به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد !

اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .

<< انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد >>

این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .

باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .

آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟  آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟!

من که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت .

محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم .

برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد .

آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام .

مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.

هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت:

این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه .

بعد نامه یی به من داد و گفت :

 این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : (( نامه و هدیه رو با هم باز کنی ))

مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم .

اما جرات باز کردنش را نداشتم .

خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم ، میخندید.

مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان  رسیدم ، طنین صدای آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد .

            _ سلام مژگان . . .

خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم .

مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم .

چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !

 مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد

و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت .

_ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟

در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم

_ س . . . . سلام . . .

_ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟

یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خواهی نگاهم کنی ! . . .

این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم .

حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم .

تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود .

آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود .

وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید  تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم .

نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند !

چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم .

مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . .

بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته .

اما حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و …

 گریه امانم نداد تا بقیه ی  نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست .

چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد.

 

اکنون سالها است که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم.

ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی  عشق مان  نگه داشته ایم.

احساس شما بعد از خواندن این داستان  چیست ؟ لطفا نظر دهید   >>

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 23:16 توسط یه دیونه |


بوی هوايش چون نفسی پر از خواهش در دلم نشست .

بی قراری شهر اشک دلان ، با لطافت پاهايش تا آب ها محو گرديد .

صدای نازش ، خوش ترين آوازها را به نيايش آورد .

آرزوی نور برآورده شده بود .

موسم مهر با  دومين روز بهمن پديد آمد و الهه عشقم متولد شد .

چون خواستمش خدايم هديه ام داد و چون می پرستمش تا هميشه در کنارم خواهد ماند .

مریم از آن روز نه نام گل بود و نه معنای چشمان معشوق را داشت .

مریم الهه عشقم شد که بی پروا و خالصانه تا نهايت بی نهايت می بوسمش

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 15:1 توسط یه دیونه |


یک بوسه برای قلبم

یک بوسه برای تو

یک گلبرگ با عطرشعرم

 همراهه نامه های تو

گر چه از تو یه جوابم نگرفتم این همه سال

مینویسم یا نوشتم هر چه بود حال و احوال

نامه بر باد

نامه بر آب

نامه های بی جواب

به نشون و اسم اونکه اومد و رفت مثله یه خواب

چه غریبه این دله من

عشقه تو از دست نمیده

با تو گرمه

خوشه با تو

یه چراغ نور امید

من هنوزم مینویسم نامه بر باد و بر آب

نفسه من بسته با این نامه های بی جواب

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 15:21 توسط یه دیونه |


گل مريم براي  ديدنت ديوانه خواهم شد

نگاهم كن كه از بوييدنت ديوانه خواهم شد

تو ميخندي به احوال پريشانم ولي من هم

از اين گونه نمك پاشيدن ديوانه خواهم شد

مرا ديوانه مي بيني و مغرورانه مي خندي

نمي داني از اين خنديدنت ديوانه خواهم شد

ميان اين همه گل من كه مريم را پسنديدم

و ميدانم كه از بوييدنت ديوانه خواهم شد

تو زيباتر از آني كه بچينم برگ هايت را

نگاهت ميكنم از چيدنت ديوانه خواهم شد

همه گويند بايد بوسه بر چشمان مريم زد

تو ميداني كه با بوسيدنت ديوانه خواهم شد

به اشك ديدگانم مي نويسم دوستت دارم

تو مي خواني و از فهميدنت ديوانه خواهم شد

گل مريم دلم را بردي و خود نيز مي داني

كه با اين گونه دل دزدينت ديوانه خواهم شد

گل مريم دو چشمانت گواهي مي دهد روزي

تو را ميچينم وبا چيدنت ديوانه خواهم شد

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 16:1 توسط یه دیونه |


شما ميوه چه درختي هستيد ؟

( 24 خرداد تا 4 تیر) درخت سیب ( عشق)

فردی آرام، گاهی اوقات خجالتی، بسیار جذاب و دلربا با رفتاری مناسب و سنجیده، ماجراجو و بی باک، حساس و ... دوست دارید که دیگران را دوست داشته باشید و سایرین هم شما را دوست داشته باشند. با وفا، حساس و بسیار بخشنده و با استعداد. شما عاشق بچه ها هستید.

( 25 اردیبهشت تا 3 خرداد) ( 22 آبان تا 1 آذر) درخت ون ( بلند پروازی)

فوق العاده جذاب، پرانرژی، خودجوش و پر مسئولیت هستید.انتقاد را دوست ندارید. جاه طلب، بلند پرواز، باهوش، مستعد و قابل اطمینان هستید. به پول اهیمت می دهید. خواستار توجه از سوی دیگران هستید و به پشتوانه و حمایت احساسی نیاز دارید.

(22 آذر تا 1 دی) درخت راش ( خلاقیت)

فردی با سلیقه،کسی که به ظاهر خودش اهمیت زیادی می دهد. یک برنامه ریز خوب برای زندگی و کار و مسائل اقتصادی، فردی که بدون لزوم بی گدار به آب نمی زند. منطقی و مونس و یاری بی نظیر در زندگی به شمار می روید.

(26 تیر تا 4 مرداد) ( 25 دی تا 3 بهمن) درخت سرو ( اعتماد به نفس)

فردی با توان و قدرت فوق العاده، کسی که می داند چطور خود را با شرایط مختلف در زندگی وفق بدهد.هدیای غیر منتظره را دوست دارد و از سلامتی بدنی برخوردار است. خجالتی نیست و اعتماد به نفس دارد. سخنرانی برجسته، فردی مصمم و با اراده، کمی عجول و بی طاقت و دوست دارد که دیگران را تحت تأثیر قرار بدهد. با استعداد، سخت کوش و اغلب خوش بین است و قادر است سریع تصمیم بگیرد.

(15 تا 24 اردیبهشت) ( 12 تا 21 آبان) درخت شاه بلوط ( درستکاری)

هیکل و اندامی خارق العاده، پرابهت، حس عدالت خواهی بالا، یک طراح و سیاستمدار است. به راحتی آزرده خاطر می شود. بسیار حساس، کوشا، گاهی اوقات برتر از دیگران عمل می کند و گاهی در ارتباطات خود با سایرین سوء تفاهم برایش بوجود می آید. خانواده مدار و از لحاظ فیزیکی روی فرم است.

(14 تا 23 مرداد) ( 9 تا 18 بهمن) درخت سدر ( وفاداری)

فردی قوی، عضلانی، انعطاف پذیر، کسی که آنچه زندگی به اجبار به او می دهد می پذیرد و اما لزوماً آن را دوست ندارد. سعی می کند ساده و خوش بین باشد.دوست دارد از نظر مالی مستقل عمل کند. مهربان و عاطفی، از تنهائی متنفر، با وفا و گاهی اوقات هم به زودی عصبانی می شود. با احتیاط، تحصیل علم و دانش و کمک به دیگران را دوست دارد.

(16 تا 25 تیر) ( 12 تا 24 دی) درخت نارون ( بزرگواری)

قیافه و ظاهری خوب دارد و در پوشیدن لباس خوش سلیقه است. تقاضا و خواسته های او در حد اعتدال است. کم ادعا است و اشتباهات را فراموش نمی کند. با نشاط و سرزنده است و دوست دارد راهنمایی بشود اما نه اینکه از دیگران اطاعت کند. شریکی درستکار و با وفا و دوست دارد برای سایرین تصمیم بگیرد. بزرگوار و نجیب، سخاوتمند و شوخ طبع و فردی کارآمد است.

( 14 تا 23 خرداد) ( 12 تا 21 آذر) درخت انجیر ( حساسیت)

فردی مستقل، درستکار، با وفا که از ضد و نقیض گویی و بحث متنفر است. زندگی و دوستانش را دوست دارد. از بچه ها و حیوانات لذت میبرد. اجتماعی و شوخ طبع است و دوست دارد که بعد از ساعت های طولانی کار سخت استراحت کند و از استعداد هنری و هوش بالایی برخوردار است.

(5 تیر تا 15 تیر) ( 2 تا 11 دی) درخت صنوبر ( رمز و راز)

فوق العاده با سلیقه است و نمی تواند تنش و فشار عصبی را تحمل کند. زیبایی را دوست دارد. گاهی افسرده می شود. سرسخت و لجباز است و به همان نسبت که دوست دارد نزدیکان خود را حمایت و مراقبت کند با افراد غریبه هم به همان شکل رفتار میکند. نسبتاً کم ادعا، سخت کوش، با استعداد، فداکار، دور از خودپسندی و فردی که دوستان زیادی دارد و بسیار قابل اعتماد است.

( 24 شهریور تا 3 مهر) ( 22 تا 30 اسفند) درخت فندق ( خارق العادگی)

جذاب و گیرا، شوخ طبع، بسیار فهمیده و فردی که می داند چطور روی دیگران تأثیر ماندگار داشته باشد. در امور اجتماعی، فعال، مردمی و اغلب اوقات دمدمی مزاج، درستکار، کمال گرا و در رعایت عدل و انصاف قاضی خوبی است.

( 13 تا 22 شهریور ) ( 11 تا 21 اسفند) درخت لیمو ترش ( شک و تردید)

یا هوش و سخت کوش است و آنچه را زندگی به او می دهد می پذیرد. البته بعد از آنکه سعی می کند شرایط بد را به خوب تغییر بدهد. از فشارهای عصبی نفرت دارد. از مسافرت و تعطیلات کوتاه لذت میبرد. ممکن است خشن به نظر بیاید اما واقعاً روحی لطیف دارد. همیشه آماده جانفشانی برای افراد خانواده و دوستان است. بسیار بااستعداد است اما برای استفاده و بهره بردن از آنها باید زمان پیدا کند. خصلت رهبری بالایی دارد و فوق العاده وفادار است.

( 4 تا 13 خرداد) ( 2 تا 11 آذر) درخت ممرز ( خوش سلیقگی)

زیباست و به اوضاع و احوال و ظاهر خود توجه دارد. خوش سلیقه و فداکار است وزندگی را تا جایی که ممکن باشد راحت می گیرد. زندگی را به سوی منطق و انضباط سوق می دهد. به دنبال مهربانی و تقدیر از دوستان است. تصمیم گیری برای او سخت است و فردی بسیار قابل اعتماد به شمار می رود.

( 11 تا 20 فروردین) ( 14 تا 23 مهر) درخت افرا ( استقلال فکری)

فردی معمولی نیست و سرشار از تصور و خلاقیت و ابتکار، خجالتی و تودار، بلندپرواز و مغرور است. متکی به نفس، به دنبال تجارب جدید و گاهی عصبی است اما حافظه و ذهنی قوی دارد و به آسانی یاد می گیرد و همیشه می خواهد اثری خوب روی دیگران داشته باشد.

( 23 شهریور) درخت زیتون ( عقل)

عاشق مهربانی و رأفت، منطقی و متعادل است و از خشونت دوری می کند. بردبار و شکیبا،با نشاط و سرزنده، آرام و عادل است و قلبی رئوف و مهربان دارد. از هرگونه بخل و حسادت دوری می کند. عاشق مطالعه است و از معاشرت با افراد آگاه و فرهیخته لذت می برد.

(24 مرداد تا 2 شهریور) ( 19 تا 30 بهمن) درخت کاج ( صلح وآشتی)

عاشق مصاحبت و شرکت در گفتگوهایی است که به توافق منجر بشود. باید در زندگی آرامش داشته باشد. عاشق کمک کردن به دیگران است و تخیلی پویا دارد. دوست دارد شعر بسازد و به مد علاقه ندارد. همیشه ملاحظه دیگران را می کند. با همه خیلی دوستانه رفتار می کند. احساسات لطیفی دارد و به عاطفه و اطمینان خاطر نیاز دارد.

( 1 تا 14 اردیبهشت) ( 5 تا 13 مرداد) ( 4 تا 8 بهمن) درخت سپیدار (تردید و عدم ثبات)

جذاب به نظرمی آید. با استعداد است.اما اعتماد به نفس بالایی ندارد. در مواقع لزوم بسیار شجاع است و به مهربانی و جوی خوشایند نیاز دارد. بسیار مشکل پسند و غالباً تنها است و طبعی هنرمندانه دارد. هماهنگ کننده خوبی است و به فلسفه علاقمند است. در هر موقعیتی قابل اعتماد است و به طور جدی در امور مشارکت دارد.

( 1 تا 10 فروردین) ( 4 تا 13 مهر) درخت زبان گنجشک ( حساسیت)

سرشار از جذابیت، با نشاط و سرزنده است و دوست دارد توجه دیگران را به خود جلب کند. عاشق زندگی، فعالیت و حتی پیچیدگی ها است. مستقل، خوش سلیقه، پراحساس،یار و هم صحبتی خوب است. کسی که تمایل به عفو و گذشت ندارد.

(21 تا 31 فروردین) ( 24 مهر تا 11 آبان) درخت گردو ( اشتیاق و شور)

نجیب و با دید وسیع نسبت به جهان، خودجوش و بلندپروازی او نامحدود است. فردی غیرقابل انعطاف، شریکی استثنائی اما بدقلق است. همیشه مورد علاقه نیست اما اغلب تمجید و تحسین می شود. مدیر و باهوش، بسیار پر حرارت اما گاهی اوقات مغرور است.

( 3 تا 12 شهریور) ( 1 تا 10 اسفند) درخت بید مجنون ( اندوه)

فردی که دوست دارد از فشارهای روحی دور باشد. زندگی خانوادگی را دوست دارد و سرشار از امید و رؤیا است. جذاب،بسیارمهربان،عاشق زیبایی، با استعداد زیاد در موسیقی، عاشق سفر به نقاط غیرمعمول،خستگی ناپذیر، غیرقابل پیش بینی، درستکار و فردی که می تواند تحت تأثیر قرار بگیرد اما نه هنگامی که در تنگنا باشد. حس ششم خوبی دارد و عاشق خنداندن دیگران است

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 15:40 توسط یه دیونه |


+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 15:16 توسط یه دیونه |


تــو هـــوای پاک خونه


دستای تو سایه بونه


توی قلب عاشق من


عشق تــو قـد جنونه


        ***


مادر ای معنی ایثار


تـو گــل باغ خدایی


تــوی روزگار غــربت


با غــم دل آشنایی


        ***


مادر اون چشــاتــو قربــون


هر چی عشقه تو چشاته


مـــهر تـــو تمـــوم نمیشه


آخـــه چشــمـــه حیــاته!


       ***


می نویسم از سر خط


مــادر ای معنی بــودن


می نویسم تا همیشه


تویــی لایــق ستـــودن


       ***


تقدیم به مادرم و همه مادرای خوب دنیا


+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 15:40 توسط یه دیونه |


بوسه ي باد خزوني، با هزار نا مهربوني
زير گوش برگ تنها ميگه طعمه ي خزوني

برگ سبز و تر و تازه رنگ سبزش و ميبازه
برق بوسه ي باد و وحشت روزاي تازه

ميكنه دل از درخت و ميشه آواره ي كوچه
كوچه اي كه يادگار روزاي رفته و پوچه

ميشينه گوشه ي كوچه، چشم به آسمون ميدوزه
ميكنه ياد گذشته ، دلش از غصه ميسوزه

ياد باد، ياد گذشته شاد باد
دل زرد و تهي در حسرت ديدار باد

ياد روزايي كه كوچه زير سايه ي تنم بود
مهربون درخت عاشق مست عطر نفسم بود

سهم من از بوسه ي باد، چي بگم، اي داد و بيداد
همه زردي و تباهي، مردن و رفتنه از ياد

خواننده : سياوش قميشي

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 12:41 توسط یه دیونه |


زندگي يعني چكيدن همچو شمع از گرمي عشق
زندگي يعني لطافت، گم شدن در نرمي عشق

زندگي يعني دويدن بي امان در وادي عشق
رفتن و آخر رسيدن بر در آبادي عشق

ميتوان هر لحظه هر جا عاشق و دلداده بودن
پرغرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن

ميشود اندوه شب را از نگاه صبح فهميد
يا به وقت ريزش اشك شادي بگذشته را ديد

ميتوان در گريه ي ابر با خيال غنچه خوش بود
زايش آينده را در هر خزاني ديد و آسود

خواننده : سياوش قميشي

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 12:38 توسط یه دیونه |


+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 12:32 توسط یه دیونه |


+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 12:31 توسط یه دیونه |



´´´´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶
´´´´´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´¶¶
´´´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶
´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶
´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶
´´¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶´¶
´¶´´´´´´´´´´´´´´´´¶´´´´´´´´´´´´´¶
´¶´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´´´´´´´´´¶
´¶´´´´´´´´´´´´¶¶´¶´´´´´´´´´´´¶´´´¶
´¶´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶´´´´´´´¶¶¶¶´´´´¶
´¶´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶´´´´´´¶¶´´¶´´´´¶
´´¶´´´´´´´´¶¶¶¶¶´¶´´´´´¶¶¶¶¶¶´´´¶
´´¶¶´´´´´´´¶´´´´´¶´´´´¶¶¶¶¶¶´´´¶¶
´´´¶¶´´´´´´¶´´´´¶´´´´¶¶¶¶´´´´´¶
´´´´¶´´´´´´¶´´´¶´´´´´¶´´´´´´´¶
´´´´¶´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´´´´¶´´¶¶
´´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶´´¶
´´´´´¶¶¶´´´´´´´¶¶¶¶¶´´´´´´¶
´´´´´´´´¶¶¶´´´´´¶¶´´´´´´´¶¶
´´´´´´´´´´´´¶¶´´´´´¶¶¶¶¶¶´
´´´´´´´´´´¶¶´´´´´´¶¶´¶
´´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´´´¶´¶¶
´´´´´´´´´¶´´¶¶´´´´´¶´´´¶
´´´´¶¶¶¶¶¶´¶´´´´´´´¶´´¶´
´´¶¶´´´¶¶¶¶´¶´´´´´´¶´´´¶¶¶¶¶¶¶
´´¶¶´´´´´´¶¶¶¶´´´´´¶´¶¶´´´´´¶¶
´´¶´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´´´´´´¶

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 0:7 توسط یه دیونه |


آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی وفا حالا که من افتاده ام ازپا چرا

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

ای شب هجران که یکدم در تو چشم من نخفت

این قدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند

در شگفتم من نمی پاشد زهم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

خاموشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

این سفر راه قیامت میرود تنها چرا

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 0:2 توسط یه دیونه |


پسربچه ایی وارد بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست . پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد . پسربچه پرسید : << یک بستنی میوه ایی چند است؟ >> پیشخدمت پاسخ داد : << ۵٠ سنت . >>

پسربچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد . بعد پرسید : << یک بستنی ساده چند است؟ >> در همین حال ، تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند و پیشخدمت ، با عصبانیت پاسخ داد : << ٣۵ سنت . >> پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت : << لطفآ یک بستنی ساده . >>

پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت . پسرک نیز پس از خوردن بستنی ، پول را به صندوق پرداخت و رفت .

وقتی پیشخدمت بازگشت ، از آنچه دید شوکه شد . آنجا در کنار ظرف خالی بستنی ، ٢ سکه ی ۵ سنتی و ۵ سکه ی ١ سنتی گذاشته شده بود . برای انعام پیشخدمت ...

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 14:4 توسط یه دیونه |


 

نظرتون راجع به این خانم چیه؟ به نظرتون دیگه قضیش زیادی لوث نشده؟ آخه بابا هر چیزیم حدی داره. تا چندوقت پیش که اوشین و هانیکو و ... حالا هم که یانگومو ... و به طور کل بدبختان و در به دران قرن ۲۱ که به نوعی باید الگوهای ما بشن. پارچه ی یانگومی ، عروسک یانگومی ، ظرف و ظروف با عکس یانگوم و ...

بابا بی خیالللللللللل. بسه دیگه ...

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 14:0 توسط یه دیونه |


بازبا ما سری از ناز گران دارد یار!

نکند باز دلی با دگران دارد یار!

خنده ارزانی هر خار وخسش هست ولی 

گوش با بلبل خواننده گران دارد یار

آن وفایی که زمن دیده اگر هم برود

چشم دل در عقب سر نگران دارد یار

لاله رو هست ولی داغ غمش نیست به دل

کی سرپوشش خونین جگران دارد یار

می رود خوانده و ناخوانده بهرجا که رسید

تا مرا در به درو دل نگران دارد یار

داور دادگری هم بعوض دارم من

گرهمه شیوه بیدادگران دارد یار!

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 19:4 توسط یه دیونه |


اي کاش مي توانستم نشان دهم، I wish l could make you.

که تا کجا دوستت دارم. Understand how l love you

هميشه در جستجو هستم، l am always seeking but

اما نميتوانم راهي بيابم... cannot find a way….

به آن آني در تو عاشقم، l love in you a something

که تنها خود کاشف آنم that only have descovered

آني فراتر از تويي که دنيا مي شنا سد، the you_ which is beyond the

و تحسين مي کند. you of the world that is

آني که تنها وتنها از آن من است. admired and known by others

آني که هرگز رنگ نمي بازد، a you which is eapecially mine

وآني که هرگز نمي توانم عشق از او بر گيرم. Which cannot ev

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 18:51 توسط یه دیونه |


+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 18:47 توسط یه دیونه |


+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 18:44 توسط یه دیونه |


+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 23:1 توسط یه دیونه |


 

مثله زمانهایی که با هم اس ام اس ردو بدل میکنیم میخوام ببوسمت واز ته دل داد بزنم دوست دارممممممممممممممممممممممممممممممم                                

much

much

much

muchhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhh

+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 22:32 توسط یه دیونه |


+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 18:48 توسط یه دیونه |


+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 18:11 توسط یه دیونه |


تقديم به بهترين گل زندگيم كه هميشه و هر جا با وجودش در زندگيم

 به بهترين هايم دست خواهم يافت وجودش آرامش جانم و يادش

بي بهانه ترين احساس براي زيستنم مي باشد اولايق خوبي هاست

خداوند نگهدارت

 

 

 

 

قصه ي من و تو

 و شاپرك كوچك خيالم

كه بي  تو دمي بال نمي زند

ميان من و تو

انبوه خاطرات

لحظه هايم را به سان خوشبختي در مي نوردد

و موهبتي كه از تو برايم جاودان است

قطره اشكي است كه در فراقت

سوسويه چشمانم را جان دوباره مي دهد

نواي دلنشين نفسهايت

آهنگي از جنون عشق را برايم مي نوازد

من مي مانم و دلتنگي

و عشقي كه ميان من و تو فاصله را از ميان بر مي دارد

و هزاران لحظاتي كه در ذهنم مي گويم دوستت دارم

هجوم خيالت  بادبادكي را كه ساليان دراز با خاطرت

كنج خلوت دلم كز كرده بود

به پرواز در مي آيد

و اين دستانم رمقي مي گيرد كه بتوانم به آغوشم كشم

تن نحيف و آرامي را كه با حضورش زندگي را معنا دهم

و باز اين دلم اسير شيداي نگاهت

يك ريز بهانه ي با تو بودن را دارد

سكوتم و ساعت شمباده داري كه فاصله را برايم ديكته مي كند

و زماني را كه من بي تو چقدر تنهايم!

خالق زيباترين احساسم براي تو

آوائي است از وجودت كه مدام ذهنم را نوازش ميدهد

و اين بار من هستم

كه تو را مي خوانم  مهر بان دوستت دارم

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 17:47 توسط یه دیونه |


+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 17:44 توسط یه دیونه |


+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 17:43 توسط یه دیونه |


+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 17:41 توسط یه دیونه |


+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 17:37 توسط یه دیونه |


+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 18:39 توسط یه دیونه |


من نباشم کی تو رویا موهاتو ناز می کنه

کی با بالای شکسته با تو پرواز می کنه

راس بگو من که نباشم اخمای پیشونیتو

کی میاد دونه دونه با حوصله باز میکنه

من نباشم کی میاد موقع رفتن اشکاتو

می کنه بدرقه ی راه بلند سفرت؟

من نباشم کی می گه همیشه حقا باتو

واسه ی خاطر تو جون می ده پشت پنجره

من نباشم کی کلافت می کنه باسوالاش

کی تو رو بهم می ریزه با بیان خیالاش

من نباشم کی تو هر چی که بگی گوش می کنه

کی به خاطر تو دنیا رو فراموش می کنه

من نباشم یه روز امتحان کن و بگو چی شد

اگه امتحان می کردی تو چه قدر چیزا می شد

بعد امتحان اگه یه وقت کسی بود مثل من

نشونم بده بگو شاگرد اولت کی شد

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 18:37 توسط یه دیونه |


<